پارت سی و دوم :

داشت از پله‌ها بالا می‌رفت که دختری را سراسیمه دید. او به این سمت می‌آمد و بدجور ترسیده بود. با یک چشم ریز کردن، دختر را شناخت. او بهار خواهر سجاد است! داشت با صورتی رنگ پریده از پله‌ها پایین می‌آمد و بدجور حواسش پرت بود زیرا رضا به آن بزرگی را ندید! رضا که شامه‌اش تیز بود، حدس زد او به کجا سرک کشیده و با خشم دستش را به دیوار کنارش تکیه داد. همان موقع بهار به او رسید و مانع راهش شد، در حالی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • شقایق

    0

    چهار روزه خواب و خوراک ازم گرفته شده هروز از اول رمانو میخونم نویسنده جان توروخدا یه پارت جدید بده 😭

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دارم آماده می‌کنم 😭

    ۷ ماه پیش
  • شقایق

    0

    خدایا شرکت

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ✨️🌱

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    متوجه منظورتون نشدم

    ۷ ماه پیش
  • سارا

    0

    یه حسی بهم میگه اون مرده یا همونیه که قبل سجاد پرونده قبول کرد ، یااونیه که میخواست به طلوع نارو بزنه 🤢به هرحال خوردن مدفوع سگ به هیچ عنوان قابل هضم نیست ، اه چندشششششا 🤮

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    هیچ کدام، ولی انصافا خودمم حالم به هم خورد.

    ۷ ماه پیش
  • سارا

    0

    ممنانم ، برای رد قاطع ظن هام ، 😂 خوبه باز میپذیری نویسنده جان 😷 من جای یارو بودم حاضر بودم سوهاضمه بگیرم ، بینیمم با چشام دربیارن 🤮

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂 چاکریم

    ۷ ماه پیش
  • شقایق

    0

    نویسنده توروخدا بگو که قراره رضا و بهار کاپل بشن 💃

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    از من انتظار اسپویل نداشته باش

    ۷ ماه پیش
  • پونه

    0

    ولی من هنوز از پارتای قبل درگیره گردنبنده طلوعم،چرا لاک پشت؟

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    واقعا چرا؟

    ۷ ماه پیش
  • پونه

    0

    چجوری الکس و رضا باهم درگیر نشدن تاحالا وقتی جفتشون دوست دارن جای سجاد باشن؟

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شاید بخاطر اینکه طلوع بهشون رو نداده

    ۷ ماه پیش
  • پونه

    0

    سه تا صَلَبات که رضا عاشقه بهار بشه😁😂

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دل حرف حالیش نمیشه

    ۷ ماه پیش
  • برکه

    0

    نظرم درباره رضا عوض شد ایشه دیگ فقط سجاد ی چیز دیگ بهار چرا شاشوعه؟

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بهار ترسوئه. طبیعی هم هست مثل سجاد نظامی نیست. بدبخت تازه کارآموز بیمارستان شده

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️